Friday، October 23، 2009

هنگامه ای به پاست بر این خاک خونین ِ پاسپر

آندم که فقرِ متکی به بد
پنجه میکشد به چهره خویش
دالان تنگ حافظه در
هنوز بی خبری
حسرت نشین ِ بی کران فضای یاده هاست
در گریز از بتر

آنجا که شاهین داد
نشانی برابر
ز انصاف حافظان خدا
بر کفه های نان
و جان بی مقدار

آنجا که قطع دستان ِ
نادیده مهر
پاسخ به سفره نانی
بدر برده از تمامی سهم یست
که به غارت اش برده اند
جرسومه های تبار وحی.
* * *

آندم که یأس
شادان ز هر شکست رقم خورده
زخمه میزند بر تن امید
ترسیده چشم بی افق
ز بیم آنکش
اینک
در شهادت بزرگی خدا بر بام
و بر این نمط
به انتظار معجزی
از فراز قله ی البرز
شاید ش
یا که
پهلو تبار دیگری اینک
با درفش سبز پوده اش
آنجا
آنجا که مادران و
بهشت زیر پایشان
کالای تاجران کیش و
تن
و کودکان ِ مازاد بر جهاد و
بسیج
نشان ز حکمت خدا
در پناه پیاده رو
آلوده ِ کراک و شیشه و اسید

آنجا که پاداش آز تن
در صحیفه ی مرسل حجاز
به امر حامیان خدا و خود او
مرگ یست
بس سیاه و درد آلود

آنسان که رگبار سنگ
به جان بی پناه عشق
عشق ی پاک
در سرای یزیدیان
رگبار سنگ و
بی پناهی دعا خلیل اسّود *

وآندم
که جان ِخسته می خزد
به سوراخ هر چه باداباد
نفرین و ناسزا و
شعار
بسنده چالش یست
بر انسان دردمند
با پرچم ی منقش
به گلگونه چهره ی نماد اعتراض
ندا
=========جولای====2009======مجید امید=====

* دعا دختر ۱۷ ساله از فرقه یزیدی در ۷ آوريل ٢۰۰۷ در کردستان عراق به جرم دوست داشتن يک پسر عرب سنی در میدان ده در حوالی بشيقە نينوا نزديك موسل زیر دست و پای مردان خانواده‌اش سنگسار می شود

Monday، September 21، 2009

وا پس آهنگ ی جسورانه و خونین

















و بدین گمانه
که نه
بی شک فزون بر این گمان
با تو از
جوانی ام
سخن می گویم

با تو از
رازه های
نا مشترک
اما
عاشقانه ای همگون
و دردهای مشترک
از هر آنچه این
میان
از امروز تو
و دیروز من

آری از جوانی ام
با تو
از
جوانی ام سخن می گویم

از لحظه های امید
و
یأس
دقایقی بر آشفته
فریادهای تهی از ترس
و حضوری لبالب
از
خجسته بهارانی که
پنداشتم
می آید
سرشار از ترانه و
سرود

آنروزها هنوز
خدا به باور بود
و خالق ان هستی اش
به نزد
بندگان فرمان بر
نهاد تقدسی بی انکار

آنروزها من از
نگاه ِ
تنگ مردمان
به فرمان راحل ات
ملحد و منافق و مزدور

این
روزها
تو نازنین
به حکم بی بدیل سید ات
بر انداز و جاسوس
و
خاشاکی

آن روزها
ندای من
مهرنوش و
ترانه ام
شیرین
بود

آن روزها نشان من
که نه سبز پود ِ تو
خون دَرَفش ی
ز
بیژن و صفائی بود

آن روزها هنوز
فرمان قتل عام من
به جرم
اندیشه ام
چیزکی بعید می نمود
اما نمود

که یک از چند
دژخیم ِ
همگِنان من
امروز
قهرمان توست
و قهرمان من
با سلاح قلم
به خاک
خاوران
خاک-------- خاوران
گوراَندری بی مرز و بی
نشان

اما تو
هرگز ت پنداشت
که خفته گان این خاک بی لَحد
ترا
و مرا
جان به کف آبگینه ای ُبدَند
شفاف و ریم آهنگ

و هرگز
ت آیا
لختی درنگ
بدین شاهدان سرخ چمن
نمود؟
زهی خیال باطل و خوش
خیالی جاهل ام باید
در انتظار پاسخی درخور
گرچه ام
با تمامی توان
هر
دمی که کس
به آزار تو کوشا ست
در اعتراض ام و تلاش
تا تلاشی هر آنچه
ترا
می شکند
و هر آنچه ترا به
کام می برد

و بر این باور از
جوانی ام
با تو از
جوانی ام
سخن می گویم

از آن
روزهای داغ
لبان تشنه و
سراب خود ساخته ام

از آن زمان که نعره
می شدم
رهائی را
به گوش خفته گان و جهان
دلخوش به سهمی از
هوا
و
تنفسی آزاد
بی لمحه ای محک
بر آنچه در شعار و
شعر من
نهادینه
شد
و در غفلت ی زبون
ز داده های دی
حضورم به یغما رفت

پس
اینک
به یاری خرد صبوری کن
سر زنش مکن مرا و
گمان مبر
که خود
امروز
با اتکاء
به سبز بر آمده از روضه و
دعا
به غارت نخواهی
رفت

مگر ت

مگر ت مرا
و پیشینیان مرا
بیاویزی
به گوش بی بار حافظه ات

گر نه
از گلوگاه ایمان
آسمانی ات
بلعیده خواهی شد .


Friday، August 28، 2009

یک دلانِ زیرهشت


















ز دشواری وظیفه اش به تپیدن
شکایتی نکرد
هرگز شکایتی نکرد

که دم به دم التهابی گنگ
که دم به دم حضور توأمان امید و یأس را
توانش پذیرا نبود

و چتر هولناک مرگی پلید
بدان سان
که بی شمار توبه کاران زنده
زنده زنده در گورش

ای کاش
ای کاش در قبال جان
زبان بریده و
دل شکسته بود
که ننگی ازاین دست را
نه
نه
توانش پذیرا نبود
و لجاج گونه تلاشش
به سکونی ابدی
از وحشت همین مرگ
رخ می نمود

گر نه
هرگز
هرگز
ز دشواری وظیفه اش به تپیدن
شکایتی نکرد


چه آن زمان
که تب آلوده می تپید
به درمان زخم هر تعزیر

چه آن زمان
که خرسندی اش به هر تپش
خوش آهنگ طبل استقامت ی
به پنهان سروده های بند

و هرگزش جان به شک نسود و
تن به جاهلانه نماز جبر

سنگین و استوار
به پیش
و نه آنی
به پس

چه در طلوع هم دلان
به چوبه های دار
چه در افول همره ان
به پَست

وحاشا
که هرگز
ز دشواری وظیفه اش به تپیدن
شکایتی نکرد

بیاد آر
تا پیش از آن رگبار شوم مقدس

تا پیش از آن
طناب و دار دین
عاشقانه می تپید

و هنوزش
به خاک خاوران .